آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

خدایا چنان کن سرانجام کار

حسینی بمانیم و حسینی شهید شویم

==================

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

***

مباد کز در میخانه روی برتابی

تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو

در حال بازگشت

شنبه, ۵ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ

بسم الله


سدی بزرگ به نام کنکور جلو أت است. کل زندگی ات وابسته به کنکور است. عزمت را جزم میکنی برای شکستن شاخ غول بی سر و‌ دم‌کنکور. اهداف والا، اهداف کلی، اهداف ریز و جزئی، برنامه ریزی، سحرخیزی، راز و نیازهای شبانه و روزانه...

با علاقه ی ۵۰درصدی وارد رشته ای میشوی که آرزوی خیلی هاست.

تمام شدن‌ناگهانی ۱۲سال سیستم وزارت آموزش و‌پروش و ورود ناگهانی به‌ وزارت بهداشت.

خروج از یک جو صمیمی و دوستانه و ساده و‌بی غل و‌غ و سالم و خودمانی و ورود ناگهانی به‌ دنیای غرور و تک خوری و زیرآب زنی و روابط گسترده...

ترم اول را با یک‌ذهن هنگ میخوانی به امید وفق پیدا کردن در ترم های آینده و تبدیل شدن این دوره هفت ساله به بهترین سال های زندگی مثل تعریف های دیگران از دوران دانشجوییشان!

از ترم یک پیگیر انتقالی میشوی و موج اخلاقیات از طرف کارمندان عزیز به طرفت سرازیر میشود و حاضری ۱۰۰سال در این‌شهر و دانشگاه بمانی ولی کلامی دیگر با این فرهیختگان هم کلام نشوی و کوچکترین‌خواهشی ازشان نداشته باشی.

ترم یه ترم‌میگذرد و روز به روز بیشتر قومیت گرایی را در نمره دادن و‌نمره گرفتن و اخلاقیات میبینی.

فشارهای تنهایی و بی همدمی و درس و دیوانه کنندگی خوابگاه و روزمرگی هایش، هرکسی فقط به فکر خودش و سرگرم خودش...

صبح تا ظهر دانشگاه، ناهار، خواب، چایی و شاید یه کلام درس و خواب و فردا صبح روز از نو و روز از نو...

انگیزه برای درس خواندن؟ هدف؟ قرار بود چه بشوم؟ قرار بود به کجا برسم؟ قرار بود چکار کنم؟ هدف اصلی کدام بود؟ اهداف فرعی کدام بود؟ اصلا قرار بود در این سال من اینجا باشم با این‌ وضعیت؟


مگر چیز دیگری برای بی انگیزه شدن و از یاد بردن اهداف متعالی و سرخوردگی و روز به روز پژمرده تر شدن لازم است؟ 

یادش بخیر. دوران دبیرستان روزهای خوشی داشتم. در آرامش کامل روانی. ریز به ریز مینوشتم: سال فلان فلان اتفاق میافتد، سال فلان فلان چیز رو دارم، سال فلان فلان چیز تموم میشه. آزمون فلان هفته فلان تراز رو میارم، سال فلان فلان چیز رو میخرم و...

جالبیش به این است که تک تک چیزهایی را که با تاریخ نوشته بودم، امروز که نگاه میکنم، بهشان رسیده ام.

مانده ام چه شده است که دختر آن روزها کجا رفته که هرچه تلاش میکند برگردد به همان روزها نمیتواند؟!

اما...

ورود به قسمتهای مطابق با روحیات و فطریاتم کمی، فقط کمی، شرایطم را بهتر‌کردند و شوق کارهای عملی و‌ راه انداختن کارهای مریض و تشکر بعد از انجام کارهایشان اوضاع را قابل تحمل تر کرده.

رؤیاهای قبل کنکورم درحال بازگشتند، درس ۲ساعته ی کلاس امروز را بهتر میفهمیدم، جملات کتاب و جزوه را که میخوانم بهتر میفهممشان! فقط با یک اتفاق هنوز نیفتاده!!


  • ۹۴/۱۰/۰۵
  • آویزون

نظرات  (۶)

رمز مطلب حسین آقا؟
پاسخ:
خصوصیه
  • حاشیه نشین
  • سلام
    فک کنم همدرد باشیم از یه جهاتی،منم دل خوشی از سال های دانشجویی ندارم.



  • در مسلخ عشق
  • سلام؛ ترم اول تقریبا اکثر دانشجو ها با سر درگمی روبرو میشند و اونجاست که یه دوست خوب میتونه زندگی دانشجویی رو به گونه ای زیبا یا تلخ عوض کند.
  • مردی بنام شقایق ...
  • سلام

    چیزیه که خیلیاتو دانشگاه باهاش دست به گیریبانن.


    هدف گذاری و پیداکردن خود باید تو سن زودتری اتفاق بیافته که بخاطر سیستم تربیتی خانواده ها و مدارس در جامعه اتفاق نمی افته!

    تو دانشگاه تازه طرف میخوره به بحران هویت که چی ام و کی ام و اصن چرا!!!! 
  • آقای پنهان
  • جالب است که من از گذر از دبیرستان و ورود به فضای جدی دانشگاه و عرصه ها خیلی خیلی خشنودم.
    ...
    احتمالا فرق خانم و آقا باید باشد...
    البته گاهی آزار دهنده هم می شود!!!

    آینده تان حسینی تر از گذشته...
    سرنگ 2 سی سی رو هم بریزید تو این سطل زردا ! مخصوص ضایعات عفونی! 
    والا!
  • پاک باخته
  • موفق باشی و امیدوار ان شاءالله

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی