آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

خدایا چنان کن سرانجام کار

حسینی بمانیم و حسینی شهید شویم

==================

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

***

مباد کز در میخانه روی برتابی

تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله



تربیت فرزند احمد پناهیان (1)

آپارات (2)


به قول استاد ما: خدا شما رو برای اسلام و مسلمین نگه داره، برادران غریب! احسنت به پدر و مادر شما با تربیت چنین فرزندانی.

  • آویزون

بسم الله

دوم دبیرستان که تمام شد تابستانش را نشستم فقط زیست و شیمی را یکبار دیگر مرور کردم و تست هایش را زدم. همان تابستان بود که ناهار خونه ی مادربزرگ دعوت بودیم و بحث به ژنتیک و ژن ها و ارث رسیدن صفات ظاهری و اینها کشیده شد و شوق و ذوقی در وجودم به پا شد. سوم هم به فصل ژنتیک که رسیدیم با ذوق و شوق یادش میگرفتم. کتاب تست گربه را هم گرفته بودم. یک کتاب جدا صرفا برای یک مبحث ژنتیک. اول داستان علی و پری را تا ته خواندم و بعد تستهایش را میزدم و بال در می آوردم از حل کردن دودمانه و احتمالات و عشق من شده بود ژنتیک. دانشگاه بهشتی را هم بیشتر از تهران دوست داشتم. هدفم شده بود ژنتیک شهید بهشتی. سوم را سفت و سخت میخواندم برای آزمونها. بعد از هر آزمون پیش مشاور که میرفتم اگر کلامی از پزشکی می آورد عصبانی میشدم و میگفتم من پزشکی نمیخواهم. فقط میخواندم که رتبه ی خوبی بیاورم و چشم بعضی ها بزند بیرون که توانش را دارم. همان نزدیکترین ها که سوهان روح بودند نه همراهان یک دختر کنکوری. رتبه خوب میخواستم برای ثابت کردن خودم و ژنتیک را میخواستم برای علاقه ی خودم. از حق نگذریم پزشکی را دوست داشتم. کارش را دوست داشتم. کمک به مردمش را دوست داشتم ولی من آدمش نبودم. منی که در بهترین حالت ۳سال از وقت ازدواجم میگذشت. منی که عشق زندگی و بچه و کارهای خانه داری بودم. منی که تابستان هایم را گلدوزی میکردم و خیاطی یاد گرفته بودم و عشق آشپزی و همسر داری و بچه داری بودم. اصلا سر کار رفتن را دوست نداشتم. زن باید لطافتش در خانه بماند. همسرش که می آید همه چیزش محیا باشد. حداقل بچه را ۴تا تصور میکردم برای خودم. دوتا دختر و دوتا پسر. دوست نداشتم یکیشان تک بیفتد و بشود مثل من یک دختر میان دو پسر و هیچ همدمی در خانواده نداشته باشد. میخواستم تفاوت سنی م با بچه هایم حداقل باشد و مادر نباشم برایشان. بتوانند حرفشان را برایم بگویند. پزشکی یعنی خط کشیدن روی همه ی اینها. خصوصا که اصلا چه کسی می آید دختری را بگیرد که ۷سال باید درس بخواند و تازه اول راهش باشد. اصلا من زود بچه میخواستم. ۷سال پزشکی یعنی حداقل ۳سال تفاوت سنی بیشتر با اولین فرزندم. دختر عمه مادرم را خوب یادم بود که کلا پیش مادربزرگش بزرگ شد و یکبار در کودکی بهانه گرفته بود و برذه بودندش بیمارستان که مادر دانشجوی تخصصش را ببیند و پسر کوچولوی آنقدری در آمده بود به یکی از مسئولین آنجا گفته بود شما رو جون مادر حضرت موسی بگذارید مامانم امشب بیاد خونه. تک فرزند است. امسال هم خودش کنکور داشت و مادرش باز هم دانشجوی فوق تخصص بود در شیراز و باز هم این جوان ۱۸ساله جدا از مادر دانشجویش به تنهایی درس میخواند برای کنکور. نمی ارزد. اصلا برای دختری با روحیات من نمیساخت پزشکی خواندن و طول تحصیلش و نوع زندگی پزشکانه برای یک دختر که قرار است نقش همسر و مادر در خانه ای به دوش بکشد. تابستان قبل پیش دانشگاهی را خوب خواندم. تستهایم تکمیل بود. عشق بود ژنتیک. حوصله ام سر میرفت از درس خواندن کتاب تست خیلی سبز زیست را باز میکردم و تست زیست میزدم. تابستان خیلی خوبی بود. رسیده بودیم به اسفند قبل از کنکور. خوب یادم هست. مادرم در آشپزخانه مشغول بود و رفتم کنارش. دقیقا یادم هست نشستم وسط آشپزخانه و مادرم دور و برم کارهایش را انجام میداد. بحث باز کردم و رک و راست به مادر گفتم مامان من ترم اول دانشگاه که خوندم دیگه میخوام ازدواج کنم. یه ترم برا اینکه آشنا شم با دانشگاه. فقطم سید میخوام. 

و امروز که سال ۵پزشکی م خنده ام میگیرد از آن رویا و برنامه ریزی های خوش بینانه.

کنکور را دادم. خیلی ناشی گری در آوردم. یک ماه قبل از کنکور مشاور دست از دل برداشت و گفت ازت توقع زیر  ۵۰دارم. ولی کنکور را خراب کردم. بی دقتی محض. که البته احساس میکنم ۶سوال از زبان و عربی سخت آن سال را که درست در پرسشنامه زده بودم، خدا از جلو چشمهایم گرفتشان تا یادم برود وارد پاسخنامه شان کنم و حکمتش را پیش ببرد. پس فردای کنکور بار سفر بستیم و من در طول سفر عنق بودم چون رتبه ام را حدس میزدم با آن وضعیت. هرکدام از معلم ها زنگ میزدند میپرسیدند میگفتم خیلی افتضاح شده در حدی که بعد از آمدن نتایج یکیشان زنگ زد گفت یک طوری گفتی خراب کردم گفتم اصلا انتخاب رشته نمیکنی و میمونی برا سال دیگه.

 رتبه ها آمد. به هیچکس نگفتم. فقط برادر جان ۵دقیقه مانده به اخبار ساعت ۲ برایم رتبه ام را نگاه کرد و من زدم زیر گریه. نمیخواستم این رتبه را. بیش از این ها میخواستم. حق نبود. سپرده بودم به مادر هم نگوید رتبه را ولی آنطوری که من زدم زیر گریه مجبور شد به مادر هم بگوید تا خیالش راحت شود.

دیگه کار از کار گذشته بود و رتبه ای که لازمش داشتم را به دست نیاورده بودم. فقط میتوانستم به عشقم ژنتیک بهشتی برسم.

به هیچ رشته دیگری فکر نمیکردم. ژنتیک میخواستم. بهشتی و فوقش اگر نمیشد اصفهان را دوست داشتم برای درس خواندن. ترتیب بندی کردم و بردم برای مشاور. چشمانش از حدقه زده بود بیرون حرفش نمی آمد از من.

ژنتیک بهشتی

ژنتیک اصفهان

ژنتیک تهران

ژنتیک‌یزد

بعد هم پرستاری و مامایی زده بودم

سرخ شده بود و هیچ نمیگفت. یادم نمی آید چه گفت و چه شد. خانه آمدیم. اول رژه روی اعصابم بود. تهران به هیچ‌عنوان حق نداری بزنی. تهران خواستی بری دور منو خط بکش. اگر بلایی سرت اومد رفتی بیمارستان نکنه زنگ بزنی بیاین سراغم. اگه اینا رو قبول داری برو بزن تهران.

 تو رتبه ت به پزشکی میخوره. پزشکیا رو بزن. جانعه به یه‌دختر مذهبی احتیاج داره که وارد جمع پزشکیا بشی.

با رتبه ۵-۶هزار مردم میرن ژنتیک. تو خیلی رشته های بهتر میتونی بری.

ژنتیک که کار نداره.حداقل بزن فیزیوتراپی. بعد پزشکی فیزیوتراپیه.

شبها با گریه میخوابیدم. یکبار دیگه مرتب کردم و بردم‌پیش مشاور.

تغذیه بهشتی. تغذیه تهران. تغذیه اصفهان. پرستاری و مامایی.

و همچنان حرفش نمیومد.

تا روز آخر به همه رشته ها و شهرها راضی شدم ولی به پزشکی نه.

مشاورم میگفت تو پزشکی هرجا بخونی میارزه. داداشم میگفت تو یه دختر مذهبی هستی و بهت نیازه تو جمع پزشکی. مامانم هم که دیگه مامان بود. از وضعیت خودش راضی نبود و میخواست رویاهای خودش رو در دخترش محقق کنه.

ظهر بود. میخواستم انتخابام رو وارد کنم. وضو گرفتم. دو رکعت نماز خوندم و برگه م رو گذاشتم سر سجاده. نگاش کردم. پزشکی ها رو زده بودم. در صدر. ولی خیلی از شهرها رو نزدم. توکل کردم و رفتم سراغ کامپیوتر و وارد کردم.

شهریور ماه بود. داداش همراه خانومش شیراز بود. اون شب قرار بود نتیجه ها رو بزنن. از عصر مامان و بابا پای کامپیوتر بودن و من بی خیال. سپرده بودم داداشم نگاه کنه. ساعت ۱۰خوابیدم و گوشی بالای سرم. ساعت ۳:۱۷ بود. با تک صدای پیامک گوشی بیدار شدم. مامان و بابا تو حیاط خواب بودن.

سلام خانوم دکتر. کد ۲۰۵۷ پزشکی یاسوج.

رفتم تو حیاط. مامانمو بیدار کردم. تو گوشش گفتم مامان پزشکی یاسوج آوردم. سراسیمه بلند شد نشست. نمیدونست منو بغل کنه و ببوسه یا بابامو بیدار کنه. بابامو بیدار کرد. م پزشکی یاسوج قبول شده. بلند شدن. دیگه نخوابیدیم. تا اذان. مامان گفت بابات دیشب خواب دیده بود که پزشکی یاسوج قبول شدی. خیلی خوشحال بودن. منم بد نبودم. و هنوز نفهمیده بودم چه بلایی داره سرم میاد. صبحش خونه مامان بزرگ دعوت بودیم. رفتیم خونه شون. نگاخها کلا عوض شده بود. احترام ها. بگو بخندها. میفهمیدم علتش رو. هنوز دانشگاه نرفته پیش تمام هم‌سن‌و سال ها و‌خصوصا اقوامی که نوه شان سال قبل پزشکی قبول شده بود شده بودم خانوم دکتر. نوه ی ما هم پزشکی میخونه. خواهر زاده منم پزشکی قبول شد. خانوم دکتر فلان. خانوم دکتر بهمان. از اون به بعد هروقت میرفتم‌خونه‌ مادر بزرگ‌احوال پرسی ها به شدت گرم بود. خانوم دکتر چه خبر. خوبی؟ خانوم دکتر ما چطوره؟ به فلانی م گفتم نوه مام داره پزشکی میخونه.

همه روی ابرها سیر میکردن و برای من خیلی فرقی نمیکرد. از عشقم ژنتیک زده بودم. شهید بهشتی رو فراموش کرده بودم. 

سال های اول گذشت. کسی دختری که ۷سال درس داره رو نمیگیره. سنشون هم نمیخوره. سال های بعدی هر بقالی زنگ میزد. تعمیر کار دیپلم سرکوچه هم خواستگار ما شده بود. فقط پزشکی باشه. حالا ماهواره هم نگاه میکنیم. خب میان طبقه بالای خونه خودتون زندگی میکنن.  دوره سوم هم شده بودند افرادی که یکی از اعضای خانواده شان یک ربطی به پزشکی داشت و همه در رده ی ۶۰-۶۵ بودند. و من به حرف سوم دبیرستان خودم میخندیدم که مامان من ترم اول دانشگاه رو خوندم دیگه میخوام ازدواج کنم و فقطم سید میخوام. سال اول که خبری از خواستگار نبود و تا به امروز سیدی ندیدیم.

گریه هام رو یادم نمیره. از فشارهای روانی دوستان هم اتاق متاهل. از دوستانی که با دوست پسرشان پیامک بازی میکردند. از فشار درس ها و سختی شان. از پیدا نکردن یک دختر مذهبی مثل خودم در پزشکی. همه آنها که باهاشون آروم میگرفتم رشته های دیگه بودن و خوابگاههای دیگه. چقدر گریه میکردم و دوست داشتم خوابگاهمو عوض کنم و با اونها باشم. چقدر گریه‌میکردم از سختی درسها. چقدر گریه میکردم از اینکه دوست داشتم همدمی از غیر جنس خودم داشته باشم و همراهم باشد و دلداری بدهد و انگیزه بدهد. چه فشارهای جسمی که اشکم را در می آورد. یادمه ترم اول کتاب آناتومی رو مثل طلا میچسبوندمش به خودم. خونه که میرفتم از تو ساکم بیرون نمیاوردمش مبادا نگاه بابا، مامان یا کسی بهش بخوره و یه برگی بزنه و آبرومون بر باد بره. حتی جلو بقیه رشته ها هم حواسمون بود کتابمونو باز نکنیم. یادم نمیره اون روزی که از کلاس زدم بیرون به خاطر... . و اولین بخش طاقت فرسای عملی را پشت سر گذاشتم به مدت سه هفته. سه هفته ای که قرین شد با محرم‌ و من زجر میکشیدم از آثار ناخودآگاه نگاههای آموزشی و محرمی که خراب شد و چند روزی ست که‌کار از کار گذشته و شبها عاصیم و خواب به‌ چشمانم نمی آید و باید پنجره باز بگذارم‌در این سرما و دور خودم بچرخم و روضه در گوشم بگذارم و پهلو به پهلو بشوم تا شاید خوابم ببرد ... و هرچه حساس تر شوی برای مراقبت از خودت شرایط سخت تر میشود  و وسواس به جانت میافتد و حساس تر میشوی...

به همه دانشجوهای پزشکی با این دید نگاه نکنید. سیاه نمایی از جامعه پزشکی در کار نیست. همه کسانی که در این رشته درس میخوانند بهتر از من هستند. ویژگی ها متفاوت است. حسرت میخورم به دوستانم  که خیلی راحت سر راندها می ایستند. خیلی راحت درسشان را میخوانند و خیلی حس ها را اصلا حسشان نمیکنند. مشکل من این بود که پزشکی رشته ی من نبود. با تفکرات و علایق من و ویژگی های شخصیتیم سازگار نبود. پزشکی با شرایط من سم بود گرچه مطمئنم اگر  قبل از پا گذاشتن در دانشگاه ازدواج کرده بودم الآن میتوانستم موفق ترین دانشجوی پزشکی باشم چرا که از توان خودم مطمئنم. اگر با تاهل وارد میشدم، میشدم همان شخصی که برادرم میگفت بهش نیازه تو جمع پزشکیا. میشدم همون خانوم دکتری که مریض تو اتاق عمل بهم سفارش میکنه حواست بهم باشه. میشدم همون خانوم دکتری که یه مرد با خیال راحت از اینکه پزشک همسرش یه خانوم مذهبیه  همسرش رو راهی اتاق زایمان یا اتاق عمل میکرد.


گاهی باید قید علایق و پرستیژهای اجتماعی را بزنی تا خودت را نگه داری ولی مردم چه میگویند...


شرط میبندم همین الآن همین ی خودمون رو بیارم این متنو بهش بدم بخونه عمرا بفهمه من چی گفتم. بنابراین بدبین نشوید به همه ی پزشکی ها و بچه های علوم پزشکی. شخصیت ها و توانایی ها متفاوت است. آدم معتقد و مذهبی و خویشتندار زیاد داریم در بین همین دانشجویان پزشکی...


  • آویزون

بسم الله

با بی پروایی محض مینویسم و عذرخواهی میکنم و از همین ابتدا عنوان میکنم اگر خواندید و خیلی بی مزه آمد به دهانتان هر آنچه را تا آخر این پست خوانده اید فراموش کنید و انتقاد الکی نکنید که دیگه خیلی شور نوشتی چرا که اتفاقا برای اهل درد خیلی هم بی نمک است و هنوز حق مطلب ادا نشده...:

آتش جهنم و گناه...

کدام یک از ما تا به حال آتش جهنم را تصور کرده ایم برای گناهانمان. کداممان تا به حال به اندازه ترس یک دختر از سوسک از گناه ترسیده ایم؟ کداممان تا به حال از ترس به گناه افتادن به خواستگاری دختری رفته ایم و کداممان از ترس به گناه افتادن به خواستگاری جواب داده ایم و باقی چیزهایش را نادیده گرفته ایم؟ همیشه باخودمان میگوییم فلان چیز را میشود تحمل کرد ولی یک عمر که نمیشود با یک نفر زندگی کرد. بگذار یک کیس بهتر پیدا شود. در صورتیکه ازدواج بر خیلی ها واجب شده است و از استحباب گذشته ولی کو احساس مسئولیت؟ کدام از ما که ازدواج بر ما واجب شده است همانقدر که نماز را واجب میدانیم، ازدواج را هم واجب میبینیم بر خودمان؟ کداممان از ترس گناه قید کلاس درس را زده ایم و غیبت کرده ایم و یا وسط بحث از کلاس بیرون زده ایم؟ کداممان از ترس گناه از رشته تحصیلیمان انصراف داده ایم؟ کداممان از ترس گناه از شغلمان انصراف داده ایم؟ مردم چه میگویند؟شرط میبندم همین الآن توی ذهن خیلیهای شماهای خواننده اینطور نقش بسته که واقعا نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد؟ واقعا نمیتوانست تحمل کند؟ چقدر بی چشم و روست؟ بی حیا... این دیگه خیلی شورش کرده... اینطوریام نیست... این دیگه از حد گذرونده...

ولی بدانید و آگاه باشید واقعیت جامعه همین است که به مذاق شما شور می آید و همه  ی آنها که شما در جامعه میبینید و به نظرتان گل و بلبل ند از شرم و حیا خودشان را سانسور میکنند که بلی ما گل و بلبل یم و این حرفها چیست و اصلا مگر همچین چیزی امکان دارد در جامعه باشد؟!!!...

جوان امروز را دیگران و حتی خودش محکوم اش کرده اند به سوختن و ساختن و در خود فرو ریختن و دم برنیاوردن و به به و چه چه کردن و خودسانسوری و سرکوب نعمات طبیعی الهی و به دید نقمت نگریستن به آنها...

کمی رو راست باشیم با خودمان...


  • آویزون

گاهی یک نگاه حرام ...

شهادت را برای کسی که لیاقت شهادت دارد ،

سال ها عقب می اندازد. 

چه برسد به کسی که ...

هنوز لایق شهادت بودن را نشان نداده است . . . 


شهید حسین خرازی


Aman az shabhaye jome va 2shanbe.

خدایا...


  • آویزون

بسم الله


برای برخی کارها میگن حتما باید متاهل باشی. برای تدریس یک آقا در یک مدرسه دخترانه میگن باید متاهل باشه. بعد ینی انقد محیط مدرسه کثیفه که حتما باید متاهلی بری توش وگرنه دامنت از کف میره ولی محیط پزشکی انقد گل و بلبله که اراذلم برن توش عابد مقدس ازش میان بیرون؟!


خیلی چیزها شخصی ست و بسته به روحیات شخصی افراد ولی اگر من قانون گذار بودم از شروط پذیرش دانشجو برای رشته پزشکی رو ازدواج میگذاشتم و اجازه نمیدادم دختر یا پسر مجردی پا به این رشته بذاره.


محیط های بیمارستانی و روابط باید تجدید نظر بشود. روحانیون فکری بکنند. کادر علوم پزشکی بیش از هرکسی نیاز به موعظه و یادآوری احکام دارند.


امان از کسانی که وظایف خودشون رو واگذاشتن و چسبیدن به میز ادارات و در حجره هاشون نان خور امام عصرند.

  • آویزون