آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

خدایا چنان کن سرانجام کار

حسینی بمانیم و حسینی شهید شویم

==================

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

***

مباد کز در میخانه روی برتابی

تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو

۲ مطلب با موضوع «حکمت ها» ثبت شده است



پارسال همچین روزهایی تماس گرفته بودند و به رسم ادب آمده بودند بحث رو مطرح کنند.
مامان زنگ زد.
+فلانی تماس گرفته. برای خواستگاری. کی میای؟
-آدم خوبیه. آشناس. ولی فعلا که امتحان دارم نمیتونم بیام. 1هفته هم مشهد جور شده برا بعد امتحانم. به هیچ عنوان از مشهد نمیزنم بیام خونه. صبر کنن وقتی برگشتم.میشه 20روز دیگه.
+باشه

از اون روز هر بار مامان تا حدودی نارضایتی شو طی تماس های بعدی اعلام میکرد که حالا چی میشه مشهد نری. بیا زودتر قضیه رو تموم کنیم. اینا رو که کامل میشناسیمشون و ...
جناب برادر هم اعلام کرده بودن فلانی انقد آدم خوبی هست که اکه دیگه اینو هم رد کنین منتظر عواقب رد خواستگاراتون باشین.
گذشت.
15شهریور امتحان دادمو رفتم مشهد.
کلی التماس برای خیر و‌اجازه گرفتن از آقا ولی از قبل رفتن و حتی تر از موقعی که  گفتند فلانی، و من میدانستم مشهدی در پیش‌دارم حسی داشتم که این مشهد دلجویی آقا قبل از اتفاقی است.
بعد از یک هفته التماس برای خیر از آقا برگشتم خونه. تشریف فرما شدند. اقوام درجه یک که باعث اقوام شدن سببی ما با جناب خواستگار فعلی شده بودن و حالا فامیل درجه تقریبا یک ایشون هم شده بودن ما دوتا فرستادن تو اتاق
نزدیک به 3ساعت حرف زدیم. کلیات رو گفتم. مهمترین اصولمو. چیزایی که برا خودم فوق العاده ارزش داشت و پدر و مادر تاکیدها کرده بودن که حتما فلان موضوع رو اتمام حجت کن...
اومدیم بیرون. مادر و خواهراش منو به چشم عروس دوم خونواده میدیدن و به زور منو جا دادن بین خودشون.
موقع خداحافظی دم در مادر ایشون با مادر بنده هماهنگ کردن که اقواممون دارن برای عید غدیر میان. جشن عقدشونو بذاریم برا همون موقه.
مادر ما هم چشمی گفتن و خداحافظی...
تا فردا عصر خبری نبود و تمایل آنچنانی نداشتم. به دلم نچسبیده بود. ولی مامان و بابا تایید کرده بودن و تو خونواده خیلی مطرح بود. هم دوست قدیمی داداشم بود و هم الآن اقوام سببی بودیم.
یه کم که طول کشید از طریق فامیلمون بهشون رسونده شد که من خواستگارای دیگه هم دارم. چرا دست ما رو گذاشتن تو پوست گردو. جوابشونو اعلام کنن که بدونیم جواب بقیه خواستگارا رو چی بدیم.
با کلی خجالت و فلان گفته بودن که جناب آقا پسر فرمودن که من نمیتونم توقعاتشو برآورده کنم...
شدیدا اعصابم بهم ریخته بود از پس زده شدن و اینکه دقیقا توقع من چی بوده؟
از طرف پدر و مادرم شدیدا تحت فشار که تو بد حرف زدی و باعث شدی نظرش این باشه و چی گفتی مگه بهش و ...  و من هیچ جوابی نداشتم. چون مطمئن بودم از خودم. ولی دختر بودن عالمیه برای خودش... دل که بشکنه دیگه شکسته... اونم نه از غریب... که از نزدیکترین و دلسوزترین افراد زندگیت...
تا ماهها بعد نیش و کنایه های مامان و بابام با هر تماس تلفنی خواستگار شدت میگرفت و بیشتر از قبل متنفر میشدم از ازدواج و جنس مرد و دیگه هیچ دمی از شوهر خواستن نمیزدم جلو مامان و بابا...
حدود 2ماه پیش بود. خونه بودم. یه خواستگار از 7خوان رستم رد شد و اومدن. یه دیدن ساده و رفتن. روزی که دوباره میخواستم برگردم یاسوج توی ترمینال بابام شروع کرد به حرف زدن.(معمولا حرفای مهم و نصیحت گونه همیشه تو ماشین در حین رسوندن من به ترمینال و داخل خود ترمینال ه)
بعد از یه سری مقدمه چینی گفت:
یه روز رفتم سر قبر مادرم. همیشه هروقت حاجتی دارم میرم بهش میگم و بهم میده. این دفه بهش گفتم مادر! فلانی رو بفرست برا مریم. خیلی پسر خوبیه. دلم میخاد دامادم بشه.
چن وقت بعدش زنگ زدن و حرف خواستگاری زدن و اومدن و نشد. و حکمت داشت که نشد و خیلی خوشحالم.
منم که درجریان نبودم قضیه چیه، مامان ادامه داد:
چن وقت پیش فلانی(اقوام ما و خواستگار) زنگ زد. گفت حتی اگه دوباره اینا پا پیش گذاشتن نکنه جواب مثبت بهشون بدین. حتی اگر چیزیم شد و شماها  حرفی نزدین، خودم زنگ میزنم بهش و نمیذارم جواب بده و دوباره بخوان بیان. من الآن تازه این خونواده رو شناختم. خدا خیلی بهش رحم کرده. روزی صددفه خدا رو شکر میکنم که "نه" از طرف خودشون بود و یه ذره هم پای شما وسط نیس که بعدا حرف توش دربیاد. همه ش خدا رو شکر میکنم و مطمئنم همون مشهدی که قبل از مراسم خواستگاری رفت دستشو گرفت و امام رضا.ع. کمکش کرد که این ازدواج سر نگیره...

و هر3 سکوت...


*عاق والدین داریم. عاق اولاد هم داریم.
اگر جوانان این نسل میفهمیدن که دقیقا چه بلایی سرشون اومده حتما دست به دامن عاق والدین میشدند...

  • آویزون

بسم الله


۱۲ ساحلی منتظر اتوبوس بودم. با تاخیر ۱۲:۳۰ اتوبوس رسید. ۳شیراز بودم. چون وقت داشتم دلم نیومد پول تاکسی بدم. اومدم که با خط واحد بیام ترمینال اینور. پامو گذاشتم تو پایانه خط ۱۹۶راه افتاد. هرکاریم کردم بهش نرسیدم. غرغرکنان رفتم نشستم منتظر اتوبوس بعدی. نزدیکای ۳:۴۰ دقه خط بعدی اومد و کلی طول کشید تا خرکت کنه، خیلی هم یواش حرکت میکرد. نزدیکای ۴:۳۰ ترمینال بودم. اینجام به محضی که رسیدم به اتوبوس دیدم میخواد حرکت کنه و جالب اینه که همیشه جا خالی دارن و معمولا دک در ترمینال یا تو خیابون بهشون میرسم. بعد ایندفه میگه جا ندارم برو داخل بلیط بگیر. کارد میزدی خونم در نمیومد. حالم اصلا خوب نبود. رفتم داخل بلیط ۵گرفتم و رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم. تا رسیدم اتوبوسم تو جایگاه وایساده بود. رفتم بالا و یه نگایی به شماره صندلی انداختم. همین که خواستم بشینم یکی از دوستان که تازگی اقواممونم شده، از صندلی کناری صدام کرد. سلام و حال احوال و روبوسی، نشستیم کنار هم. بعد شروع کرد به تعریف کردن و گفت تو تاکسی تا رسیدم ترمینال کلی گریه کردم. تازه میخواستم تو اتوبوسم تا میرسم خونه گریه کنم. خدا رسوندت. دیدمت خیلی حالم خوب شد. هیچی دیگه کلی حرف زدیم و مرور خاطرات طرح ولایت با عکسا و ... تا رسیدیم به دیارمون.

  • آویزون