آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

نخ همه ی ما دست خداست. لحظه ای رها کند نقش زمینیم.

آویزون

خدایا چنان کن سرانجام کار

حسینی بمانیم و حسینی شهید شویم

==================

خدای را که چو یاران نیمه راه مرو

تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

***

مباد کز در میخانه روی برتابی

تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو

۸ مطلب با موضوع «آویزون» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۹:۱۹
  • آویزون

بسم الله



تربیت فرزند احمد پناهیان (1)

آپارات (2)


به قول استاد ما: خدا شما رو برای اسلام و مسلمین نگه داره، برادران غریب! احسنت به پدر و مادر شما با تربیت چنین فرزندانی.

  • آویزون

بسم الله

نمیدانم اسمش غرور است یا چیز دیگری ولی حتی اگر غرور هم هست بگذار مغرور بخوانندمان.

 وقتی پسر و دخترهای گروه دور هم نشستیم و پسرها به نحوی دارند هیئت و سینه زنی و نذری و گریه  و حتی روضه را مسخره میکند، باید هم به خودم ببالم که پدر و برادران و برادرزاده ام دو ماه محرم و صفر را مشکی پوشند و کوچکترین عضو خوانواده از ۶ماهگی برای روضه و سینه زنی های محرم با پدرش همراه میشد. باید هم ببالم به اشکهایی که هرچند گاهگاهند ولی به هرحال اجازه اش را داده اند. میبالم به خوانواده ای که حرمت دار محرمند. به خوانواده ای که بچه ها را از کودکی در مسجد و روضه بزرگ کرده اند. به خوانواده ای که حرمت داری را به ما یاد دادند.

الهی الحمدلله از این همه نعمت

  • آویزون

بسم الله



م بیام برام کربلا ثبت نام کنی؟ خودم هرکاری میکنم نمیشه. فلانی گفت برو پیش م دستش سبکه. پارسالم برا من ثبت نام کرد اسمم دراومد.


اربعین پارسالو یادم نمیره... 


پ.ن: عکس = شرح حال واقعی پارسال من ...

        ینی امکان داره امسال؟!

  • آویزون

بسم الله

دیشب زود خوابیدم. قرار بود نیم ساعت بعد بیدارم کنن. صدام کردن، کارمو انجام دادمو اومدم دوباره بخوابم با چشمای پرخواب. گوشی مو چک‌کردم با همون خوابالودگی. یه عکس. این بود:

خوندمشو گوشیو گذاشتم کنار و چشمامو بستم ولی دیگه خواب به چشمم نمیومد. از مواقعی بود که دعا کردم امام زمان نیاد چون واقعا هیچ آمادگی ای برا ظهورشون ندارم. میترسیدم نکنه آقا صب ظهور کنه. میترسیدم در بهترین حالت اگه گردنم از زیر تیغ آقا نگذره یه آدم بیهوده هستم که هیچ کمکی نمیتونم برا آقا باشم و نمیتونن روم هیچ حسابی بکنن.

مدرسه که میرفتیم وقتی صب میومدیم سرکلاس و میدیدم یادمون رفته فلان مشقو بنویسیم، دعا دعا میکردیم معلم دیرتر بیاد تا ما مشقمونو تکمیل کنیم.

حالا نشستم دعا دعا میکنم آقا دیرتر بیاد تا تنبلی ۲۲ساله مو تو یه بازه کوتاه زمانی پر استرس جبران کنم. یه بازه زمانی که هرلحظه نگام به در کعبه س نکنه آقا دستشو بزنه بهش و ندای اناالمهدی بده و من هنوز مشقامو جمع و جور نکرده باشم.

میگن بیشتر از همه به خود آقا سخت میگذره این غیبت ولی من با تمام‌خودخواهی حاضرم دعا کنم آقا از این غیبت خلاص نشه؛ چرا؟ چون تنبلی کردمو مشقامو هنوز ننوشتم.

دیشب به خیلی چیزا فک کردم.به دانشجو بودنم.به مدل درس خوندنم. به پزشک شدنم. به حاجیای کشته شده توی منا. به امدادرسانی ها. به دختر بودنم و اجازه پدر یا همسر. به اینکه شهادت خوبه ولی الآن خوب نیس یه دختر جوون از دنیا کم بشه و شیعه و شیعه زاده لازم داریم. به اینکه یه سری ژن دارم که مال ۱۴۰۰سال پیشه و باید منتقل و تکثیرش کنم. به اخم رهبرم که گفته بود عربستان باید مسئولیت این اوضاعو قبول کنه و پاسخگو باشه. به دردی که رهبرم داره میکشه از دیدن عکسها و دردی که آقا داره میکشه از آنلاین دیدن خون شیعه ها که همه جا میپاشه به هر نحوی؛ جرثقیل، پنکه، آتش سوزی و یا زیر دست و پا خفه شدن... . ینی آقا بالا سر چنتا از این جسدا میره؟ چشمای چنتاشونو میبنده؟ اونایی که قراره اونجا دفن بشن، چنتاشونو آقا خودش میذاره تو قبر و بند کفن رو باز میکنه و صورتشونو میذاره رو خاک؟ 

خدایا چه خبره؟؟!!!...



ببینید: (+)


  • آویزون